تبليغاتX
ستاره شب

ستاره شب

علمي-فرهنگي-شخصي

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسيد:

 عشق چست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردی؟

 و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .

 استاد گفت: عشق يعنی همين!

 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

 استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

 شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!


 

نوشته شده توسط مرضيه در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 6:19 موضوع | لینک ثابت


خدایا

به هر که دوست میداری بیاموز که :

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوستر میداری

بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر است.

                                                                                                  دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت


آيا نقطه ضعف مي تواند نقطه قوت باشد؟

 

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را درمقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي. ياد بگير كه درزندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي، لزوماً داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده صحیح از "بي امكاني" نیز به عنوان نقطه قوت است.


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 0:8 موضوع حكايت | لینک ثابت


زندگی نامه صادق هدایت

من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه.  آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نهدر مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام
 و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود.

پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد.

پس از اتمام اين دوره تحصيلات ابتدایی، در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد.

 او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند.

صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند.

سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت.

در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد. در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت.

در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد.

ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود.

در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر در آپارتمان اجاره‌اي شماره‌ي 37 مكرر، خيابان شامپيونه، پاريس بوسيله گاز دست به خودكشي زد و در سن 48 سالگی خود را از رنج زندگي رهانيد.

  در ادامه مطلب می تونید مجموعه ای از عکس های صادق رو ببینید.

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرضيه در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 13:15 موضوع زندگي نامه نويسندگان | لینک ثابت


دنيا

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند


ستایش کردم گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

                                                                                       « دکتر علی شریعتی »

 


 

نوشته شده توسط مرضيه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 17:32 موضوع از شريعتي | لینک ثابت


سفر يك روزه به روستاي شهرستانك

بازدید چشمه گله گیله و قصر ناصری در شهرستانک

جاذبه ها ي شهرستانك: روستاي شهرستانك ،طبيعت بهاري در كوچه باغ هاي شهرستانك ، چشمه گل گيله و شكارگاه دوره

 

ناصرالدين شاهي ، سنگ نبشته شكارگاه ، دورنماي ارتفاعات قلعه دخترخاطرات شهرستانك

 

دوشنبه شب كه رفته بودم خوابگاه پيش بچه ها قرارگذاشتيم اردوي شهرستانك( چالوس )رو با خوابگاه حتما

 

بريم .اما من تا 5 شنبه كه فرزانه زنگ زد دودل بودم كه بيام يا نه ولي خوب دلو زدم به دريا و و تصميم گرفتم

 

كه شانس با هم بودن دوباره رو از خودم نگيرم مي دونم كه خيلي خوش مي گذره .

 

تو اين 4 سال بهترين خاطراتمو  از مسافرت ها و اردو هاي دانشگاه دارم .

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 2:50 موضوع ٍسفر نامه | لینک ثابت


اي كاش

 

اي كاش حقيقت زندگي مثل بعضي جملات زيبا بود!

 

اي كاش ذنيا اينهمه آدم عاقل نداشت !

 

اي كاش كشور ما 72 ميليون قاضي نداشت!

 

اي كاش روزگار اينقدر سربه سر ما نمي گذاشت!

 

اي كاش دنيا اينهمه ...

 

نه!

 

اي كاش دنيا اينهمه اي كاش نداشت ...


 

نوشته شده توسط مرضيه در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 2:38 موضوع دل نوشته | لینک ثابت


يه جمله پر از رمزو راز

 

 

 

فباي الاء ربكما تكذبان

 

 


 

نوشته شده توسط مرضيه در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 2:34 موضوع | لینک ثابت


دلتنگي

 

         مي خواهم آب شوم                                                                                                      

                                                              بر گستره افق

 

               آن جا كه دریا              

                                                                 به آخر مي رسد

                                   وآسمان 

                                                                                   آغاز مي شود

                                                                                                                                                                                            

                                                                                                                                         «  مارگوت بيگل»


 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 16:43 موضوع دل نوشته | لینک ثابت


معرفي كتاب

 

 

اي كاش زود تر از اينا كتاب شما كه غريبه نيستيد«هوشنگ مرادي كرماني» خونده بودمش .

اينو براي همه اونايي ميگم كه احساس ميكنن زندگي سخت و تلخ. پيشنهاد مي كنم اين كتاب رو اگه نخونديد حتماٌ بخونيد. علاوه بر داستان شيرين ،نثر خوب و گيرايي دار.

هو شو آخر كتاب مي گه :«روز گار اينجوري است .از شما چه پنهون همه اش تلخ نبود ، سخت نبود، سخت نيست.نا شكري نمي كنم . لذت هم داشت، دارد . لذت خواندن و نوشتن لذت پيدا كردن دوست ، خانواده، خدايا من چقدر خوشبختم »

« شما كه غريبه نيستيد.خسته شدم .نه خسته نشدم دارم اداي خسته ها رو در مي آرم.»

 

حالا كه نگاه مي كنم مي بينم گذشته همش كه سخت و خالي از لذت نبوده با اينكه خيلي حسرت مي خورم براي كارايي كه نكردم و زمانهايي كه از دست دادم ولي بازم نبايد بزارم، انقد فكرمو بگير كه از حال غافل بشم.  

يه جمله از يه آدم مشهور خوندم كه گفته بود :« نيمه اول زندگي صرف انتظار كشيدن براي نيمه دوم و نيمه دوم صرف حسرت خوردن براي نيمه اول زندگي مي شود. »

من نمي خوام اينطور باشم.بهتر تا دير نشده يه كاري بكنيم.

 

شما که غریبه نیستید/ هوشنگ مرادی کرمانی/ انتشارات معین/ چاپ سوم1384/ 318 صفحه/ 3000تومان

موضوع: زندگینامۀ خودنوشت(اتوبیوگرافی) نویسنده

معرفی کتاب

هوشنگ مرادی کرمانی در آخرین کتابش، وقایع دوران خردسالی خود و بعد از آن را شرح داده. بخش عمدۀ کتاب، به دورۀ کودکی نویسنده که در روستایی ساده و محروم می گذرد اختصاص دارد. علیرغم سادگی و فقر و محرومیت فراوانی که بر این روستای دور افتاده حاکم است، اتفاقات جالب و تلخ و شیرین و توصیفات دقیق از عواملی هستند که کتاب را جذاب و خواندنی کرده است.

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 1:24 موضوع معرفي كتاب | لینک ثابت


  

شريعتي :

نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از بوسوئه تقليد كنم ، خطيب نامور فرانسوي كه روزي در مجلس با حضور لويي ، از مريم سخن ميگفت.

گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم در باره مريم داد سخن داده اند .

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب،ارزشهاي مريم را بيان كرده اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاق شان را به كار گرفته اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان ،چهره نگاران پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجاز گر كرده اند.

اما مجموعه گفته ها و انديشه هاو كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار ، به اندازه اين كلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را بازگو كنندكه :

 

 « مريم مادر عيسي است»

و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم .

باز در ماندم:

خواستم بگويم :

 فاطمه دختر خديجه بزرگ است.

ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم كه :

فاطمه دختر محمد(ص) است.

 ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم كه :

فاطمه همسر علي است .

 ديدم كه فاطمه نيست.

 

خواستم بگويم كه :

 فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

 

 خواستم بگويم كه :

فاطمه مادر زينب است.

 بازديدم كه فاطمه نيست.

 

نه ؛اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه ، فاطمه، است

                                    

                                                        فاطمه

                                                                فاطمه

                                                                       است .            دكتر علي شريعتي

 

 

 


 

نوشته شده توسط مرضيه در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 0:45 موضوع از شريعتي | لینک ثابت


از شب سوال كن،

 تا باور كني

بي خانمان ترين ستاره اين آسمان منم

 

از همه دوستايي كه به من سر ميزنن سپاسگذارم


 

نوشته شده توسط مرضيه در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 2:54 موضوع دل نوشته | لینک ثابت


پل الوار

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تو را جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر نان گرم

 

برای خاطر برفی که آب میشود،برای خاطر نخستین گل

 

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

 

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم

 

جز تو،که مرا منعکس خواهد کرد؟ من خود،خویشتن را بس اندک می بینم

 

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم

 

میان گذشته و امروز

 

از جدار آینه خویشتن گذشتن نتوانستم

 

می بایست تا زندگی را لغت به لغت از یادش می برند

 

تو را دوست میدارم به خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست

 

تو را برای خاطر سلامت

 

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم

 

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

 

تو می پنداری که شکی،حال آنکه به جز دلیلی نیستی

 

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

 

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

                                                                                  پل الوار(ترجمه شاملو)

   


 

نوشته شده توسط مرضيه در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 1:29 موضوع شعر | لینک ثابت


یک آزاد مرد

 

فیلسوفی که ای کاش به سیاست آلوده نمی شد

کسی که دوباره می خواست حس وطن پرستی را زنده کند

 

خاتمی


 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:54 موضوع عكس | لینک ثابت



گيرم که من شکسته شوم ... سيستان بجاست

در سيستان تهمتن کشورستان بجاست

ايران بجاست تا که بلند آسمان بجاست

يعقوب اگر نماند نمويم به ماتمش

پاينده باد رايت ايران و پرچمش

,,, خلیج فارس خلیج همیشه ایرانی است ,,,


 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت


بزرگ مرد نازنين

 
 

 

نزديك ۱ سال كه از بين ما رفتي بابا بزرگ از اون بالا بالا ها هواي مارو داشته باش.


 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:21 موضوع عكس | لینک ثابت


صداي شرشر بارون مياد وگه گاه صداي ماشيني كه از خيابون  ميگذره.

بالاخره غروب يه بارون درست حسابي اومد.، خيلي وقته كه منتظرش بوديم ،

اي كاش كمي بيشر ميباريد تا مي شست همه رو،.

شهرو آدما تو اين بهار خشك گرفته اند .

اوضاع آشفته اي و هيچ كس از فردا و اتفاقهايي كه قرار بيافته خبر نداره.

اينهمه خبراي دلگير كتتده و نااميد كننده ديگه  مردم رو ناراحت نمي كنه .

دارن عادت ميكنن كه تو اين اوضاع چيزي نگن و راضي باشن ، راضي كه نه ، شاكي نباشن.

هرروز با وجود اينهمه حرفاي شيرين و خبراي خوب، از بي اعتمادي،خيانت،دروغ،فسادو ناديده گرفته شدن، باز هم خورشيد طلوع مي كنه و در اوج نااميدي،مجبوريم كه خودمونو بزنيم به اون راه و حواسمونو پرت كنيم كه يعني نمي دونيم دوروبرمون چه خبرو چرا هيچكس به فكرنيست .

 با ديدن اينهمه رنگ و ريا باز هم تو سادگي خودمون غلت مي زنيم و به دروغ و ريا،به جاي حقيقت دلبسته مي شيم و خو مي كنيم.

وحشتناكه.

فكر دروغ و ريا ، فساد تو جامعه و بدبختي مردم مثل ميخ فرو ميره تو مغزو قلبم و باور نمي كنم كه ديگه بشه به كسي اعتماد كرد.

واي كه چقدر من پر از اشتباهم ...

فكر آدما با هر نفس، توهر كلمه ،تو هر ديدو بازديد وهر روزو شب، با منه و هر لحظه صداي فريادم رو گرفته تر و منو ترسو تر مي كنه .

اي كاش اينقدر ساده نبودم كه باور كنم ،

اي كاش همه ما كمي براي حرفامون دليل داشتيم ،

 وكمي عاشق بوديم ...

 

اي كاش مثل اين رعدو برق خشن مي تونستم صدامو ببرم بالا ، اونقد كه همه بفهمن كه چقدر دنيام تاريك شده و خسته ام.

 

دلم را ورق مي زنم

به دنبال نامي كه گم شد

در اوراق زرد و پراكنده اين كتاب قديمي

به دنبال نامي كه من ....

من شعرهايم كه من هست و من نيست

 به دنبال نامي كه تو ....

توي آشنا ، ناشناس تمام غزلها

به دنبال نامي كه او ....

به دنبال اويي، كه او ....؟

                                                        شعر از « قيصر امين پور»

 

                         

               

 

 


 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:18 موضوع دل نوشته | لینک ثابت


ياداشت دل

 

نزديكتر بيا

   

       من زنده ام هنوز

                 

                           نزديكتر بيا

                  اما...

                          من روي دست فاصله تشيع مي شوم .


 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:14 موضوع دل نوشته | لینک ثابت


خوشبختي چيست؟

 

Iهمه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت ، حتما وقتي بچه دار مي شويم بهتر شده، با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه:

 

يك ماشين شيك تر بخريم

مرخصي برويم،...

 و در نهايت بازنشسته شويم ...

 

حقيقت اين است كه براي خوشبختي هيچ زماني بهتر از همين الان وجود ندارد .


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت


دوستي

دوستی


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:9 موضوع عكس | لینک ثابت


از اون حرفا

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم ! از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم ! از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم ! از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم ! از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم ! از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم ! از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم ! از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم! از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم ! از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت


از اون حرفا

  •  دربيكرانه زندگي دو چيز افسونم ميكند 1-آبي آسمان را كه ميبينم و ميدانم كه نيست.2-خدارا كه نميبينم و ميدانم كه هست
  •  
  • ما لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم افسوس خوشبختي همان لحظه ها بود که ميگذرانديم .

زندگی زیباست

  •  سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست
  •  
  • وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد که مي توان مرتکب شد، چرا بايد همان قديمي ها را تکرار کرد.
  •  
  • فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی!
  •  
  • سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است. 
  •  
  • رزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی
  •  
  • زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
  •  
  • حکايت جالبي است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
  •  
  • انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت


فرود بد


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:54 موضوع عكس | لینک ثابت


دقيقه اي تامل در كار



 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:49 موضوع حكايت | لینک ثابت


موضوع درس زندگی

خود باوری

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ‌١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود، دعوت مى‌کنيم.» 

 در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت‌١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد، هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟.به هر حال خوب شد که مرد.

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند، ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و.موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رييستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

منبع مدیریت تحول  


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:47 موضوع حكايت | لینک ثابت


به همين سادگي كه ملاحظه فرموديد است

 همدردی با بانویی خانه دار

درباره "به همین سادگی"

بعضی وقت ها و در بعضی فیلم ها لحظه هایی هست که آدم را به دنیایی پرت می کنند که دیر زمانی است سپری شده اند. موقعیت هایی که آدم را به لحظاتی از زندگی ارجاع می دهند که مدت هاست جایی در حافظه کوتاه مدت مان ندارند و باید خیلی خوش شانس باشیم که روزی ،روزگاری، جایی، شاید در کتابی یا فیلمی، جمله یا صحنه ای، آن خاطرات را برا ی مان زنده کند. درست مثل آنچه خوراک راتاتویی بر سر ایگوی منتقد آورد و پرتش کرد به گذشته دور در یک دهٍ فرانسوی و غذایی که مادرش برایش درست کرده بود. حکایت من و به «همین سادگی» هم به همین سادگی است. فقط زمزمه های زیر لب طاهره کافی بود که تداعی گر دورانی باشد که مادران مان خسته از روزمرگی و کار سخت منزل زیر لب، آواز هایی زمزمه می کردند. نوا هایی دلنشین که برای بسیاری از ما می تواند مملو از خاطراتی تلخ و شیرین باشد. «به همین سادگی» بیش از اینکه سینما باشد زندگی است. و بی گمان خاطرات نویسنده و کارگردان فیلم از دوران کودکی شان قوام دهنده ساختار اثرشان بوده است . خاطراتی از کودکی آن ها که به زیباترین شکل در روابط میان آرزو و علی با مادرشان ،طاهره، به تصویرکشیده شده است. هنوز هفت تیر بازی ها و بلاهایی که بر سر جوجه ماشینی های بیچاره می آوردیم فراموش نکرده ایم. هنوز دلخورشدن مان را ازکنجکاوی های مادر های دلسوزمان در مورد کار هایی که می کردیم به خاطر داریم و هنوز ازیاد آوری ژست های بازیگوشانه ای که برای بزرگتر هایمان می گرفتیم لذتی سرخوشانه می بریم. هنر سازندگان «به همین سادگی» در این است که این لحظات ناب را به بهترین شکل در اثر خود به نمایش درآورده اند تا تماشاگری چون من برایش اصلاً مهم نباشد که حتی مونتاژ پر شتاب فیلم هم نتوانسته از کسالت آور بودن دقایق طولانی آغازین فیلم بکاهد و یا اینکه پایان بندی عجولانه اثر می توانست این قدر تصنعی نباشد.


 

نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 2:30 موضوع درباره فيلم | لینک ثابت


سهراب عزيز،من امروز احساس سبزي مي كنم

من چه سبزم امروز

 

و چه اندازه دلم هوشيار است

 

نكند اندوهي سر رسد از پس كوه

 

چه كسي پشت درختان است

 

هيچ مي چرد گاوي در كرد ؛

 

ظهرتابستان است ، سايه هامي دانند كه چه تايستاني

 

 است.

 

سايه هايي بي لك

 

 گوشه اي روشن و پاك

 

كودكان احساس جاي بازي اينجاست

 

زندگي خالي نيست؛

 

مهرباني هست،سيب هست، ايمان هست.

 

آري

 

 تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

 


 

نوشته شده توسط مرضيه در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 0:54 موضوع شعر | لینک ثابت


دوست من سلام

به چه ميخندي ؟

 

يادت باشه كه هميشه اين قلب بيقرار

 

جاي هزار غزل عاشقانه را ميگيرد .

 

تو بخند ...

 

تمام ترانه ها فداي يك تبسمت 


 

نوشته شده توسط مرضيه در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 0:34 موضوع دل نوشته | لینک ثابت


report phishing report abuse